اولین دل نوشته مامان که دوست دا ره دخترش بخونه
سلام دختر گلم امروز بیست وششم مرداد ماه سال نود وسه است،روز تولد پنج ماهگی ات

.از قضای روزگار همین امروز هم برایت یک وبلاگ درست کردم تا وقتی که بزرگ شدی مطالبش را بخونی و بدونی که مامان وبابا همیشه و همیشه عاشق روی ماهت هستند.من و بابا قبل از تولدت زندگی خوبی داشتیم و خوشبخت بودیم،اما همیشه احساس میکردیم جای یه نفر که خوشبختی بیشتری را به ما بدهد خیلی خالیست.غزل گلم من و بابا خیلی برای آمدنت به درگاه خدای یگانه دعا کردیم اما نمیدانم چرا ؟انگار دعای ما مستجاب نمیشد
.گذشت و گذشت تا اینکه فهمیدم واااااااااااای انگاری دعامون مستجاب شده به قول خواجه شیراز:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزو مندی
خطاب آمد که واثق شد به الطافخداوندی
من و بابا قبل از تولدت زندگی خوبی داشتیم و خوشبخت بودیم،اما همیشه احساس میکردیم جای یه نفر که خوشبختی بیشتری را به ما بدهد خیلی خالیست.غزل گلم من و بابا خیلی برای آمدنت به درگاه خدای یگانه دعا کردیم اما نمیدانم چرا ؟انگار دعای ما مستجاب نمیشد
.گذشت و گذشت تا اینکه فهمیدم واااااااااااای انگاری دعایمان مستجاب شده به قول خواجه شیراز:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزو مندی
خطاب آمد که واثق شد به الطافخداوندی
نور چشم مادر روزی که میخواستم مطمئن بشم که خدا به من یه نی نی داد ه بعدش برم پیش خانم دکتر،خیلی اضطراب داشتم یکی از پجشنبه یا جمعه های ماه رمضان بود و خاله زینب و نرجس خانه ما بودند و بابا رفته بود دامغان پیش ننه .با یه آزمایش کوچک فهمیدم که بله بالاخره خدا یه نی نی ناز گذاشته تو دلم.کلی ذوق کردم و با خاله ها شادی کردیم بعدش سریع زنگ زدم به بابا و گفتم چه نشسته ای که دعایمان مستجاب شد وبالاخره خوشبختیمان کامل شد.بابا مرتضی هم با خوشحالی گفت خیلی مراقب خودت باش تا آزمایشهای تکمیلی را انجام دهیم.خیلی خوشحال بودم اما نمیدانستم کوچولوی نازی که به آرامی در وجودم در حال رشد است دختر است یا پسر 
پایان پست اول


اولین دل نوشته مامان که دوست دا ره دخترش بخونه 

