نه ماه گذشت
سلام گل نه ماهه مامان
دیروز بیست وشیش آذر ماه بود،آخرین ماه فصل پاییز و مهمتر از همه اتفاقات روز تولدت بود.روز تولد عزیزترین و زیباترین هدیه خداوند به من و بابایی.نه ماه عین برق و باد گذشت تو این مدت خوشیها و ناخوشیهای زیادی برامون پیش اومد.
اول ماه نهمت تونستی بایستی که تا همین روزا همیشه سعی میکردی دستت رو به یه بلندی برسونی و روی پاهات بایستی و همش باید حواسم بهت میبود که کله پا نشی البته دو سه باری از غفلتم استفاده کردی و بد جور نقش زمین شدی 

.آش دندونی پختم و جشن دندونی هم برات گرفتم الان یه دندون سفید داری که داره قد میکشه

.شیطون بلاتر هم شدی و یه عادت بد پیدا کردی که همش جیغ میزنی 

که باید از سرت بندازم.تو ماه بای بای کردن یاد گرفتی که تا میرسیم خونه بابایی اینا براشون بای بای میکنی و اونا هم ذوق میکنن

.تو این ماه مشهد رفتیم که خیلی هم خوش گذشت. از وقتی که از مشهد برگشتیم دیگه خیلی آروم میخوابی که جای شکر و خوشحالی داره
.تو این ماه یه کوچولو ماما ماما میگی که نمیشه بهش صدا کردن گفت ولی یادگرفتی وقتی یه چیز جدید میبینی با انگشت نشون میدی و میگی چشیه

.به تقلید از من که میگم این چیه

.پری روز هم ظرف عسل انداختی گندزدی به فرش که مجبور شدم همون روز بدم برای شستو شو


چندتا عکس از این ماه هم که تو پستهای قبلی نذاشته بودم برات میزارم



یه روز که داشتم لباسهات عوض میکردم



یه روز سرد و پاییزی





این عکسهای دیشبه که ایستاده بودی و ازت گرفتم

اینجا داری کتاب نتهای مامانی رو تورق میکنی


دوستت دارن مامانی




نه ماه گذشت 

