خاطرات دوران شیرین بارداری
عزیز دل مامان
روزهایی که در درونم رشد میکردی هم شیرین بود و هم سخت،قلبم مالامال بود از شادی برای آمدنت دلم میخواست زودتر به دنیا بیایی و روی ماهت رو ببینم
.ماهای اول ودوم به سختی گذشت ومن به دلیل تهوع تقریبا چیزی نمیتوانستم بخورم ،قند خونم کمی بالا بود و خانم دکتر برای پیشگیری از دیابت دوران بادرای مرا از هرگونه شیرینیجات منع کرده بود وبابا مرتضی هم با وسواس تمام مراقب خورد و خوراک من بود واین برای منی که عاشق شیرینی بودم بیشتر شبیه کابوس بود
.خلاصه تا قبل اینکه سه ماهگیت تمام شود باید سونوگرافی ntرا انجام میدادم تا از سلامتی خوشگل نازم مطمئن میشدم.روزی که باید میرفتیم مطب خیلی شلوغ بود از طرفی هم بابایی ماموریت بود و خاله نرجس داوطلب شد تا با من بیاید دو ساعتی نشستیم تا نوبتمان شد وقتی آقای دکتر دستگاه را روی شکمم گذاشت میتوانستم در نمایشگر روبه رو جمجمه و ستون فقراتت را به وضوح ببینم از همان موقع شیطون بلا بودی به طوری که دکتر صادقی را عاصی کرده بودی یک دقیقه آرام و قرار نداشتی دکتر مجبور شد سه چهار دقیقه صبر کند تا بتواندطول بازویت اندازه گیری کند.از آن شب به یاد ماندنی دوست داشتم یک دستگاه سونوگرافی در خانه داشتیم و هر روز تماشایت میکردم.به قول سعدی:
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکت شود بدیدم و مشتاقتر شدم
خاله نرجس که خیلی ذوق کرده بود از دکتر کلی در موردت سوال پرسید و دکتر هم با حوصله جواب همه آنها را داد،آزمایشات غربالگری را انجام دادیم وشکر خدا مشکلی نبود.من همچنان زیر زره بین خانم دکتر و بابا حداقل موادغذایی شیرین را دریافت میکردم.چهار ماه وده روز که از بارداری گذشت روح در وجودت دمیده شد و از نظر شرعی دیگر با یک انسان بالغ فرقی نداشتی.خیلی حس زیبایی بود تهوع ام کم شده بود دیگر به راحتی میتوانستم غذا بپزم هنوز نمیدانستیم جنین کوچوک درونم دختر است یا پسر.از آغاز ماه پنجم جنبش های کوچک در درونم احساس میکردم با زن عمو حسین که داشتم صحبت میکردم با خوشحالی گفت نی نی که داره تکون میخوره.با آغاز شدن تکانهایت هر روز بیشتر وجودت را حس میکردم پایان ماه پنجم یک سونوگرافی دیگر انجام دادیم وآقای دکتر گفت بچه شما یه دختره و من ناگهان احساس عجیبی پیدا کردم.نمیدانی بابایی چقدر خوشحال شده بود.چون واقعا دلش دختر میخواست از مطب که خارج شدیم رفتیم شیرینی خریدیم ورفتیم خانه مامانجون اینا آبجی نجمه هم بود همه خوشحال بودیم از همان روز در تب و تاب خرید سیسمونی و انتخاب نام برایت بودیم.خلاصه اش کنم ماهای آخر شکمم خیلی بزرگ شده بود در ماهای آخر یک روز رفتیم دامغان خونه دانشجویی خاله زینب و دوستاش. با خاله زینب و دوستش فاطمه رفتیم چشمه علی خیلی خوش گذشت اینم از عکسش...
بهمن ماه هم که خاله نرجس برای تعطیلات بین دو ترم آمد سمنان با خاله زینب و نرجس رفتیم شهمیرزاد برف بازی اینم از عکساش


ماه آخر
از اول ماه آخر همیشه دردهای خفیفی داشتم دکتر 23 ام اسفند ماه را زمان تقریبی زایمان تعیین کرده بود و هر چه بیشتر به این تاریخ نزدیک میشدم دردها بیشتر میشد من خودم را برای زایمان طبیعی آماده میکردم همزمان خانه تکانی هم داشتیم مامان بزرگ و خاله نرجس و زینب کارهای خانه تکانی را انجام دادند. آخرین سونوگرافی نشان میداد احتمالا وزن بالایی خواهی داشت.به توصیه خام دکتر یک روز درمیان باید به بیمارستان مراجعه میکردم تا عزیز دلم در سلامت کامل پا به این دنیا بگذارد صبح 25 اسفند برای معاینه به بیمارستان رفتم وقتی به خانه برگشتم باقی مانده خانه تکانی را انجام دادم به اتفاق بابایی ناهار خوردیم و بعد خوابیدم از خواب که بیدار شدم احساس کردم دیگر تکان نمیخوری یک ساعت گذشت و اصلا تکان نخوردی به بابا مرتضی گفتم برایم شربت درست کند شربت را هم خوردم اما باز تکان نخوردی لیوانن دوم سوم را هم خوردم اما خبری نشد به ناگاه دلشوره عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت بی اختیار گریه میکردم سریعا به دنبال مامان بزرگ رفتیم خود را به بیمارستان رساندیم رزیدنت های بیمارستان پس از معاینات روتین با دکتر آنکال مشورت کردند و خانم دکتر رحمانیان دستور به بستری داد...
اینم از من که لباس بیمارستان پوشیدم ومنتظر فردا هستم تا زودتر غزلم ببینم


خاطرات دوران شیرین بارداری 
